• ثبت نام
  •    
  • ورود به سیستم
  •    
  • نقشه سایت
  •    
  • راهنما
Arabic English Persian
  • چاپ
  • ذخيره پيوند
  • ارسال به دوست
  • Rss
  • ارتباط با ما
    آدرس: تهران خیابان شریعتی بالاتر از سه راه طالقانی خیابان جواد کارگر پلاک 14 واحد 3
    • تلفن واحد فروش : 5-77635114-021
    • تلفن واحد فروش : 5-77635114-021
    • فکس : 5-77635114-021
     
    لطفا جهت مراجعه به دفتر سایت ساز، قبلا هماهنگی لازم را به عمل آورید. ساعت مراجعه حضوری: (10 الی 12) و (14 الی 16)
    info@yoursite.com : مدیریت sales@sitesaz.ir : فروش Billing@sitesaz.ir : امور مالی support@sitesaz.ir : پشتیبانی develop@sitesaz.ir : برنامه نویسی graphic@sitesaz.ir : گرافیک design@sitesaz.ir : طراحی سایت
    www.SiteSaz.ir
  • معرفی ماژول ها
    سیستم مدیریت مشتریانماژول فروشگاه سازماژول آرمون سازماژول مالی و آموزشیماژول مطلبماژول پرداخت آنلاینماژول تبلیغات
    ماژول املاکماژول مدرسهماژول فرم سازماژول خبرنامهماژول سوالات متداولماژول نمایش دهنده فضای کاربرانماژول آمار
    www.SiteSaz.ir
  • صفحه اصلي
  • معرفي كتاب
  • آلبوم تصاوير
کاربران ما

نام كاربری: *
رمز عبور: *
هنوز در سایت عضو نشده‌اید؟
ارتباط با ما

براي برقراري ارتباط با ما، لطفا نامه‌هاي خود را از طريق رايانامه:
 
hamidrezataraghi@gmail.com ارسال فرماييد.
ما در اسرع وقت به نامه‌هاي شما پاسخ خواهيم داد.

رهبر سوم انقلاب اسلامی و شرایط جدید

رهبر سوم و شرایط جدید

امکان‌گرایی و جهش تاریخی
1. [گذار از قبض ید به بسط ید]. جریان روشنفکریِ سکولار ر پی «حذف» یا «تحدیدِ» رهبر است. اصرار بر تداوم‌یافتن شورای موقتِ رهبری، هرچند به بهانۀ جنگ بود، اما این بهانه به‌قدری موهوم و پوچ بود که ذهنیّت جامعه را قانع نکرد. مسألۀ لیبرال‌های ایرانی، استفادۀ حداکثری از برهۀ جنگی برای «کنارنهادن» رهبر یا «محدودسازی» وی است. از این جهت، در مناقشۀ نحوۀ مواجهه با آمریکا، جانب شورای عالی امنیت ملّی را گرفت و مایل به تفویض اختیاراتِ رهبر شد و از ضرورتِ گردن‌نهادن رهبر به «جمع‌بندی نهادی» سخن گفت. جریان روشنفکری، به‌خوبی دریافته که چنانچه بتواند «موقعیّت ساختاریِ رهبر» را حذف کند، یا آن را تنگ‌دامنه و صوری کند، مسیر برای پیشبردِ غایات تجدّدی‌اش فراهم و مساعد خواهد شد. در طول تمام ‌دهه‌های گذشته، کنشگرانِ مختلفِ لیبرالیسم ایرانی، چنین سودایی در سر داشتند؛ از مهدی بازرگان گرفته تا تکنوکرات‌ها و تا شبه‌اصلاح‌طلبان دهۀ هفتاد. این خط، همچنان فعّال است و کور نشده است. شهادتِ ناگهانیِ رهبر دوم، بهترین مجال برای چنین گذاری بود که به لطف الهی، آن را از دست دادند. اینک اما طرح دیگری دارند و آن، عبارت از این است که از چند زمینه برای منفعل‌سازی و تحدیدِ رهبر سوم بهره ببرند:
الف. قرارداشتن در وضعیّت جنگی و احتمال درگرفتنِ جنگ بسیار سخت،
ب. حداکثری‌شدن دشواری‌های معیشتیِ مردم و احتمال رخ‌دادن اغتشاش داخلی،
ج. گسترش‌یابی بدنۀ اجتماعیِ لیبرال‌ها در پوششِ تکثّر و گذار از هویّت اسلامی و انقلابی،
د. زندگی پنهانیِ رهبر سوم و دوربودن ایشان از دسترس و انظار،
هـ. همراهیِ شخصیّت‌های سیاسیِ رسمی با استمرار روند مذاکره و تنهاییِ نسبیِ رهبر سوم در این باره.
۲. [گذار از حداقل‌گرایی به حداکثرگرایی]. رهبر سوم، در همان بیانیۀ نخست خویش نشان داد که هرگز در موضع «انفعال» و «انتظار» قرار نمی‌گیرد، بلکه ایشان در قامت یک مدیرِ عالیِ «قاطع» و «برنامه‌مند» ظاهر گردید که در همین نقطه و لحظۀ آغاز، طرح و تدبیر دارد. این وضع در بیانیه‌های بعدی ایشان نیز نمایان و برجسته بود و از این واقعیّت حکایت داشت که رهبر سوم، نه‌فقط دچار تزلزل و تردید نیست و نمی‌خواهد عقب‌نشینی کند، بلکه رویکردی جدّی و پیشروانه دارد و می‌خواهد فتوحات تاریخی را رقم بزند. در نظر ایشان، امکان‌ها و بضاعت‌های بزرگ برای جهش تاریخی وجود دارد و نباید «بن‌بست‌اندیش» یا حتّی «حداقل‌گرا» بود. «آرمان‌گراییِ انقلابی» که در نوشته‌های ایشان موج می‌زند، برآمده از چنین درکی از وضع تاریخیِ انقلاب است. توقع لیبرال‌ها این بود که وقوع جنگ و شهادت رهبر دوم و تهدیدهای عظیم، زمینه را برای عقب‌نشینی‌های آرام و خزندۀ رهبرِ سوم فراهم کند و ایشان از ادبیّات و منطق انقلابی، فاصله بگیرد و در چهارچوب پنداشته‌های روشنفکران، متمایل به «تغییر پارادیم» شود، اما برخلاف توقعات، نظرات و مواضع ایشان، چالشی‌تر و انقلابی‌تر و جدّی‌تر شد.
۳. [گذار از تعلیق به تعیّن]. بدین‌جهت، رهبر سوم به نسخه و نظری دیگر برای مواجهه با آمریکا تمایل دارد که «علی‌الاصول»، با موضع و مبنای شورائیان تفاوت دارد. این تفاوت بنیادین و کلّی، ریشه در فهم ایشان از «امکان‌های درونیِ انقلاب» دارد. «عاملیّت‌های ضعیف» که اکنون در قدرت هستند، توان فعلیّت‌بخشیدن به این امکان‌ها را ندارند، اما این ناتوانی را به ساختار نسبت می‌دهند و معتقدند که برای بقا و تداوم ساختار، باید به معامله و مذاکره رو آورد. پس در یک سو، روایت انقباضی و تسلیم‌مآب وجود دارد و در سوی دیگر، روایت انبساطی و مقاومت‌مآب. رهبر سوم با تصریح به وجود «تفاوتِ علی‌‌الاصولی» در سطح عالی قدرت، در عین این‌که مجال تجربۀ مجدّد را به آنها داد، اما موقعیّت خود را در «کنار مردم» تعریف کرد. این تعریف موقعیّت، لیبرال‌های ایرانی را فلج و منفعل ساخت و بازیِ طرّاحی‌شدۀ آنها را درهم‌شکست. برخی گمان می‌کنند که تعبیر رهبر سوم، موجب سرایت شکاف به عرصۀ عمومی و اجتماعی شد، درحالی‌که برعکس، مؤمنانِ مبعوث که دریافتند که فهم‌شان از امکان‌ها و گشایش‌ها، مطابق با فهم رهبرِ سوم است، و این تطابق، به نقطۀ آغازِ انفعالِ رواییِ لیبرال‌ها تبدیل شد. این یعنی رهبر سوم با وجود غیبتِ ظاهری، از قابلیّت «بازی‌سازیِ کلان» و «صحنه‌آراییِ راهبردی» برخوردار است و نمی‌خواهد تجربه‌، تکرار شوند. ایشان می‌خواهد ما در سطح واقعیّت، وارد برهۀ گامِ دوم انقلاب بشویم و معادلات جدید را باور کنیم. هنجارهای ایشان، صورت «غلظت‌یافته» و «حداکثری‌شدۀ» آرمان‌های معلّقِ رهبر دوم است. پس طرح ناگفته، عبور از «وضع تعلیقی» از طریق بازسازی آرایشِ ساحت سیاست است، و این تازه با وجود قرارداشتن در برهۀ جنگی است، وگرنه پس از این قطعۀ خاص، شاهد شتاب چشمگیری خواهیم بود.
-۲ چرخش به حقیقتِ حداکثر
۴. [گذار از مصحلت‌اندیشیِ مداراتی به حقیقت‌اندیشیِ تحوّلی]. وقوع جنگ و شهادتِ رهبر دوم، به یک بضاعت برای پیشروی رهبر سوم در جهت «بازسازی انقلابی‌ِ ساختارها» تبدیل شده است. جنگِ آنچنانی و شهادتِ عظیم، در حکم «نقطۀ عطف» هستند و دیگر نباید به گذشته بازگشت. این تجدیدنظر، منحصر به تنگۀ هرمز نیست، بلکه باید کلّیّت انقلاب، در مسیر «تشدیدشده» و «انقلابی‌تر» از گذشته قرار بگیرد. آنچه‌که تاکنون رخ داده، حاصل سیاست‌های انفعالیِ لیبرال‌ها در درون قدرت بوده که همگی، ناکام ماندند و گشایش ایجاد نکردند. البته لیبرال‌ها به‌جای خجلت و انفعال، فراربه‌جلو را انتخاب کرده‌اند و همچنان طلبکارانه سخن می‌گویند، اما حقیقت این است که نسخۀ سیاستیِ لیبرال‌ها، به تمامیّت خودش رسید و به‌طور کامل، شکست خورد. رهبر دوم نیز هرچه که توانست، از امکان‌های ساختارِ رسمی در اختیار آنها نهاد تا تجویزهای‌شان را به «محکِ تجربه» بنهند و حقیقت را در متن واقعیّت بیابند. اینک، باید از این سیاست رفتاری، عبور کرد و بیش از این، «هزینۀ ناموجّه» نداد و «تجربۀ تکراری» پدید نیاورد. خسارت‌ها و خسران‌های گزاف، پرداخت شده و تجربه‌های تلخ و تاریک شکل گرفته‌اند و جامعه، پریشان و ناخشنود شده است. اینک، باید بر مدار «حقیقتِ حداکثری» حرکت کرد و سیاست رسمی را به «مصلحت» تنازل نداد. تنازل‌ها و تقلیل‌های گذشته، آن حد و حجمی از تجربه را تولید کرده‌اند که بتوان با استناد به آنها، حقیقتِ محض را با جامعه در میان نهاد و حاکمیّت را از ورطۀ «دوگانگیِ فرساینده» رها کرد. اعطای مجال‌های نو، به معنی سوزاندن امکان‌های تاریخی است و تعلیق و تشویشِ هرچه بیشتر را موجب خواهد شد. رهبر سوم به لحاظ راهبردی، می‌تواند انقلاب و جامعه را از عرصۀ «تجربه» و «تکرار» و «آزمون‌وخطا» و «مصلحت» خارج کند و وضع انباشتی و تراکمیِ مبتنی بر گذشته بیافریند. چنانچه باز هم بر مدار گذشته به حرکت درآییم، دیگر نمی‌توانیم به ضرورتِ تحصیلِ جمعیِ تجربه استناد بجوییم، بلکه باید در عقلانیّتِ حکمرانی، تردید روا داریم.
۵. [گذار از انسان‌های متوسط به انسان‌های تاریخی]. از کجا باید آغاز کرد؟ طرح «بازسازی انقلابی‌ِ ساختارها»، نقطۀ آغازِ عاملیّتی دارد. ساختارهای کنونی، حاصل اراده‌های عاملیّتی هستند و جنبۀ تقدیری و حوالتی ندارند. اگر اراده‌های انقلابی در سطح عاملیّتی در قدرت حضور می‌داشتند، سرنوشت انقلاب و اکنونِ انقلاب، به‌گونه‌ای دیگر رقم می‌خورد. باید اراده‌های تاریخی و تمدّنی را به میدان آورد و منطق تصمیم‌سازی و تصمیم‌گیری را از چنبرۀ ضعفا و متوسطان خارج کرد. نظریۀ معقول و موجّه، نظریۀ «نظام انقلابی» است و این نظریه بر این امر دلالت دارد که نظام، همچون ظرف و بستری است که تحقّق مقاصد انقلاب از طریق آن میسّر است. پس نسبت انقلاب به نظام، نسبت «روح» به «جسم»، و همچنین «معنا» به «صورت» است. جوشش انقلابی و آرمان‌گرایی آن، در چهارچوب نهاد، دنبال می‌شود و در اینجاست که میان «نهضت» و «نهاد»، و «تغییر» و «ثبات»، جمع برقرار شده است. این درحالی است که در دهه‌های گذشته، جریان‌های فکری و سیاسی در پی پایان‌دادن به انقلاب و انقلابی‌گری بوده‌اند؛ چنان‌که از دوگانه‌های «انقلاب/اصلاح» و «انقلاب اسلامی/جمهوری اسلامی» سخن گفته‌اند. این طرح‌ها، انقلاب را در لحظۀ انقلابی منحصر کرده‌اند و امتدادیافتن آن را برنمی‌تابند. انقلاب در نظر اینان، یک نقطه بوده که با تأسیس نظام، به پایان رسیده است و پس از این باید آرمان‌های انقلابی را به فراموشی سپرد، چون این آرمان‌ها، واقعیّت‌گریز هستند و فلسفه‌ای جز تهییج عامّه و بسیج اجتماعی نداشته‌اند. این روایت، از سوی کسانی مطرح شده‌اند که یا به لیبرالیسم گرایش داشته‌اند و می‌خواستند جمهوری اسلامی را در جهانی‌سازیِ غربی، هضم و مستحیل سازند، یا دچار محافظه‌کاری و انفعال و هراس بوده‌اند و امکانی برای بقا و استمرار انقلاب نمی‌دیدند. هرگز نمی‌توان با وجود حضور اینان در قدرت سیاسی، نظریۀ نظامِ انقلابی را تحقّق بخشید، بلکه این حضور، سبب‌ساز «استحالۀ انقلاب» و تکوین «جمهوری اسلامیِ تقلبّی» خواهد شد. در دهه‌های گذشته، همواره رهبر دوم، درگیر منازعۀ رسمی و درونی با این دو دسته از نیروهای تجدیدنظرطلب بود و ازاین‌رو، حرکت تکاملیِ انقلاب، جهش تاریخی را تجربه نکرد، بلکه حتّی ساختارهای رسمی، تا حدی گرفتار بازاندیشی‌های لیبرالی شدند. این امر، از بسیاری نیروهای سیاسیِ موجود که خودشان، از نظریۀ نظامِ انقلابی فاصله گرفته‌اند و به «چهره‌های ترمیدوری» تبدیل شده‌اند، ساخته نیست. حاکمیّت، به‌سختی محتاج عینی‌شدن نظریۀ «دولت جوانِ حزب‌اللهی» است تا نظریۀ «نظامِ انقلابی»، گرفتار گسست نشود.
-۳ امتناع قطعی مذاکره
۱. هیچ‌ راهی جز «جنگ» باقی نمانده است. از آغاز نیز چاره‌ای جز جنگ، در میان نبود. آمریکا، مظهر مطلق استکبار در دورۀ تاریخی کنونی است و با مستکبر، نمی‌توان از موضع برابر، گفتگو کرد. در تمام دهه‌های گذشته، هیچ گفتگویی با آمریکا، نتیجه‌بخش نبوده است و در همۀ آنها، این ایران بود که گرفتار خسران و خسارت شد. آمریکا، ذات استکباری دارد و این ذات، جوهرۀ سیاست آمریکایی را ساخته است. براین‌اساس، نباید توقع صداقت و برابری داشت و‌ به تفاهم و مذاکره، دلخوش بود. چنین گفتگوهایی، به تعبیر رئیس‌جمهور آمریکا، حاصلش چیزی جز یک «تکه‌کاغذ» بی‌ارزش و صوری نیست که حتی امضای رئیس‌جمهور آمریکا نیز به آن اعتبار و وجاهت نمی‌بخشد. در چهارچوب این سیاست، اصل بر خدعه و خیانت است و همۀ مناسبات و معادلات، معطوف به سلطه و استیلا است. فقط‌وفقط، این «قدرت» است که تعیین‌کننده است، و حقیقت و فضیلت و اخلاق، هیچ‌ منزلتی ندارند. لیبرال‌دموکراسی و حقوق بشر، جملگی نیرنگ و فریب هستند و قدرت، امر غالب و نهایی در سیاست تجدّدی است. هرچند آمریکا، یک استثناست و نباید امیدی به حل این ناسازگاری ذاتی داشت، اما تمامیت عالم تجدّد، مبتنی بر «تفرعن» است و کلیت این تمدّن، ریشه در خاک طاغوت و ظلمت و عصیان دارد. نشانه‌هایی که در نوشته‌های رهبر سوم به چشم می‌خورد، حاکی از استقرار چنین رویکردی در ذهن ایشان است.
۲. اگر در پی «بازدارندگی اطمینان‌بخش» هستیم، باید به «جنگ نهایی» رو بیاوریم؛ جنگی که قطعه‌قطعه و موردی و جزئی نباشد، بلکه آمریکا را درگیر یک منازعۀ به‌شدت ویران‌گر کند. ویران‌گریِ در حد اعلاست که بازدارندگی می‌آفریند، وگرنه مواجهات متناظر، ما را در چرخۀ تکرارشونده گرفتار خواهد کرد. باید همۀ بضاعت خویش را به میدان بیاوریم و ناگهان و بی‌امان، ضربه‌های دردناک و حیرت‌انگیز بر پیکر فرعون وارد آوریم. ما تاکنون، فاتح میدان بودیم، اما فتح، همواره بازدارندگی ایجاد نمی‌کند و طمع تهاجم دوباره را از ذهن دشمن نمی‌زداید. آنچه ‌که باید اراده کرد، «فتح نهایی» است که همچون نقطۀ عطف، ما را وارد عرصۀ بازدارندگی کند. این امر، محتاج «جنون عاقلانه» یا «غضب دیوانه‌وار» است تا شوکت و هیبت دشمن درهم‌شکسته شود و داستان جنگ، پایان یابد. جنگ با مذاکره پایان نمی‌یابد، چون طرف مقابل، نه عهد می‌شناسد و نه اخلاق. «ناسازگاری ذاتی» و «جنگ وجودی» یعنی دشمن، تا آن لحظه که احساس کند می‌تواند و امکان دارد، دست از منازعه نمی‌کشد و جز به زوال و فنای ما راضی نمی‌شود. تا زمانی که «ضربۀ کاری» بر دشمن نواخته نشود، ما درگیر جنگ بی‌پایان خواهیم بود و فرسوده خواهیم شد.‌ باید «تصمیم آخر» را گرفت و قطعیت و حتمیت جنگ نهایی را باور کرد. در درون حاکمیت، بسیارند کسانی‌که هنوز به این باور دست نیافته‌اند و نظام محاسباتِ ذهنی‌شان، دستخوش اختلال‌های لیبرالی و سازش‌جویانه است. گویا رهبر سوم، به چنین نگاهی دست یافته و به‌تدریج، در حال تولید زمینه برای بیان و تثبیت آن است.
۳. لیبرال‌های درون و بیرون قدرت، به دلیل اینکه گرفتار بیم و هراس از آمریکا هستند و چشم به امکان‌های انقلابی و گشودگی‌های ملکوتی ندارند، هیچ‌گاه قانع و همدل نخواهند شد. آن‌همه تجربه‌های تلخ و تاریک برآمده از مذاکره‌های بی‌حاصل، آنها را متنبّه نساخت؛ چنان‌که هنوز هم خواهان تفاهم هستند و گمان می‌کنند که می‌توان از طریق مذاکره، به جنگ پایان داد. اجماع‌سازی با لیبرال‌ها، امر موهوم و نشدنی است.‌ باید از اینان عبور کرد و قاطعانه، بر جنگ تمام‌کننده اصرار ورزید. ما در تنگۀ زمانی قرار گرفته‌ایم و نمی‌توانیم گذار از این پیچ تاریخی را مشروط به «اراده‌های متضاد» کنیم. لیبرال‌ها، نیروی مخرّب و متوقف‌کنندۀ تاریخ انقلابی هستند، نه نیروی پیشران آن. رهبر سوم، هوشمندانه در حال بسترسازی برای مشروط‌کردن لیبرال‌ها به طرح جهش تکاملی انقلاب است؛ ایشان می‌خواهد در چهارچوب یک «بازی‌سازی کلان»، لیبرال‌های قدرت‌نشین را وادار به تمکین کند. این زمین طراحی‌شده، در حال شکل‌گیری است و می‌رود که ورق را برگرداند. لیبرال‌ها از مواجهات قاطع و جدی رهبر سوم، دچار پریشانی شده‌اند و توقع چنین کنش‌ها و واکنش‌هایی را در آغاز راه و در متن جنگ نداشتند.‌ رهبر سوم، امتداد گفتمان انقلاب است، اما سازکارهای جهشی‌تر و پرشتاب‌تر را انتخاب کرده و می‌خواهد جریان غیرانقلابی درون نظام را از سر راه بردارد، اما به‌صورتی نامحسوس و نرم. این اراده در رهبر شهید نیز وجود داشت، اما امکان‌های تاریخی در آن دوره، چونان امروز نبودند. آن «شهادت عظیم»، گشودگی‌های بی‌سابقه‌ای را در اختیار رهبر سوم قرار داده است و ایشان می‌خواهد از این قوه‌ها و استعدادها در راستای جهش تاریخی استفاده کند.
-۴ قدرت نهفته و کودتای بهنجار (بخش یکم)
۱. آنچه‌که در صحنۀ سیاست رسمی و غیررسمیِ ایران می‌گذرد، به‌هیچ‌رو، «عادی/ طبیعی/بهنجار» نیست. یک «بازیِ بزرگ»، طراحی شده که نهان/ پشت‌صحنه‌نشین/ غیررسمی است تا در نهایت، انقلاب و همۀ اصالت‌هایش از دست برود و از جمهوری اسلامی، جز یک ساختار صوری/ بی‌اثر/ تشریفاتی نماند. این یک فرضیۀ آغشته به توهّم و تخیّل نیست، بلکه نشانه‌های آن آشکار هستند. ما این نشانه‌ها را حمل‌برصحت می‌کنیم و خُرد و ناچیز می‌شماریم و عادی – و نه عادی‌سازی‌شده - می‌انگاریم، اما حقیقت این است که باید این اجزای به‌ظاهر ازهم‌گسیخته و قطعه‌های پراکنده را در کنار یکدیگر قرار داد و «کلّیّتِ نهان‌شده» را فهم کرد. آری، یک «کلّیّت/ بافتار/ ساخت» در میان است که در پشت‌صحنۀ ساختارهای رسمی، کمین کرده و چند دهه است که به‌تدریج و صبورانه، طرح خویش را پیش می‌برد. اگر قدرت لیبرالیِ نهان‌شده، در دهۀ هفتاد و در متن واگرایی‌های آن، شتابزده عمل کرد و خویش را افشا کرد، اما پس از آن و به‌خصوص در سال‌های اخیر، بسیار پخته‌تر و سنجیده‌تر عمل کرد؛ به‌گونه‌ای‌که خویش را جزئی از روندهای عادی و بهنجارِ موجود وانمود کرد و به این واسطه، امتداد یافت. این منطق، منطق موریانه‌وار است که آهسته و پیوسته، می‌جَود و تنها یک پوستۀ ظاهری و تصنّعی را باقی می‌گذارد که با تلنگری، دچار فروپاشی و اضمحلال می‌شود. در ظاهر، هیچ انحراف بنیادین و کلّی‌ای در میان نیست، اما در باطن، طرحِ «مسخ/استحاله/ترمیدور» وجود دارد که پیشروی‌های نامحسوس و تدریجی را تجربه می‌کند
. ۲. قدرتِ نهان‌شده، در پی «مسیرسازیِ معکوس» است و می‌‌خواهد اتّفاقِ نهایی و اساسی را رقم بزند و هرگز به چیزی کمتر از «تغییر انگاره» راضی نیست. سخن‌گفتن از «تغییر پارادایم» و «جمهوری سوم» و ...، همگی حاکی از طراحی‌های مشترک و مشابهی هستند که ریشه و خاستگاه یکسان دارند و انهدامِ ماهیّت انقلاب را هدف گرفته‌اند. تقلیل مسأله به یک شخصیّت یا جریانِ سیاسی و نحلۀ فکری، خطاست و ما را دچار غفلت می‌کند؛ واقعه، بسیار عظیم و مهلک است، اما چون خودش را به‌صورت دفعی و ناگهانی، نمایان نمی‌کند، حس نمی‌شود. ما در متن «شرایط کودتایی» هستیم و بدین‌جهت، دچار اُنس با وضع نابهنجار یا غفلت از عظمت آن شده‌ایم و نمی‌توانیم فاصله‌ها و تفاوت‌ها را فهم کنیم. باید از اینجا و اکنون دور شویم، و همچنین باید در جزئیّاتِ اغواگر غرق نگردیم. در این حال است که به کودتای نهان‌شده، پی خواهیم برد. اتفّاق در حد «جابجایی مسیرِ انقلاب» است و می‌رود که انقلاب، حذف شود.
۳. اکنون نیز، لایه‌های مهمی از این طرح نهفته، روی داده‌اند و چنین نیست که در آغاز راه قرار داشته باشیم. رهبرِ شهید گفت ماجرای کشف حجاب را نه به‌عنوان یک فرع فقهی و حکم جزئی، بلکه به‌عنوان مواجهۀ نمادین و هویّتی با انگارۀ اسلامِ انقلابی فهم کنید و بدانید که کشف حجاب، نه نقطۀ پایان، بلکه این تازه اوّلِ کار است. در این تحلیل، سخن از یک «تغییر راهبردی» به میان آمده که معطوف به استحالۀ انقلاب و زوال ارزش‌ها و ارتجاع به گذشته است. کشف حجاب، یک بُرش از یک «کلّیّتِ طراحی‌شده» است که از آغاز دهۀ نود به اجرا درآمد و بسط یافت و به فاصلۀ یک دهه، به اغتشاش «زن، زندگی، آزادی» انجامید و اکنون، چهرۀ جامعۀ ایران را به‌شدّت زشت و زننده کرده است. آن بیست‌ونه زنی که در زمستان سال نودوشش، کشف حجاب کردند، اینک به سی درصد زنان در تهران تبدیل شدند. این یعنی یک اتّفاق بزرگِ هویّتی و نمادین رخ داده و خطوط قرمز، درهم‌شکسته شده‌اند. ده‌ها استحالۀ فرهنگیِ دیگر نیز در زندگی روزمره، مجال ظهور یافته‌اند. از جمله، گسترش خیره‌کنندۀ کافه‌های لیبرالی که به بستر اجتماعِ ولنگاران تبدیل شده‌اند، تولید یک «جغرافیای رها» در متن شهرهای ایران برای ظهورات تجدّدی است. این کافه‌ها، یک جغرافیای لیبرالیِ محض برای هم‌افزاییِ نیروهای اباحی‌گر و کوشش برای تثبیت سیاستیِ خویش و به‌رسمیّت‌شناخته‌شدن از سوی حاکمیّت و مؤمنان هستند. رشد شتابندۀ کافه‌های لیبرالی، به معنی تصاحب جغرافیای شهر است و می‌خواهد غلبۀ زندگیِ متجدّدانه و پایان برهۀ انقلابی و ارزش‌هایش را فریاد بزند. این امر، معطوف به تصاحب تفوّق و استیلاست، نه‌فقط دست‌و‌پازدن برای تکثّر در سبک زندگی. در این کودتای هویّتی، هم لیبرال‌های قدرت‌نشین و رسمی حضور دارند که مؤیّد و جاده‌صاف‌کن پیشروی آنها هستند، و هم لیبرال‌های خلوت‌نشین و غیررسمی که زمام و عنانِ اقتصاد سیاسی را در دست دارند و با تولید ذائقۀ مخالف، انقلاب را دچار انقباض اجتماعی می‌کنند.

تاريخ درج خبر: 1405/06/18


براي برگشت به صفحه اصلي اخبار، اينجا را كليك كنيد

صفحه اصلي   درباره ما   فضاي شخصي شما   تالار گفتمان   Site in English

تمامی حقوق استفاده از مطالب سایت محفوظ و متعلق به حمیدرضا ترقی میباشد.